دستهایم رابر دیواره قلبم می کشم تا شاید صدای تورا از آن سو بشنوم.
گاهی چشمانم را می بندم تا در رویاهای بی کران غرق شوم.
آنچنان در خیال محو تماشای تو می شوم که خود را فراموش می کنم.
آری.............
من غرق تماشای خیالی توام، ولی می دانم که تو مرا دست فراموشی سپرده ای.
نفس مي کشم نبودنت را
نيستي
هواي بوي تنت را کرده ام
مي داني
پيرهن جدايي ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نيستي
آسمان بي معنيست
حتي آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره هاي عذاب روي سرم مي ريزد
تو نيستي
و من چتر مي خواهم ...
هر چيزي که حس عاشقانه و شاعرانه مي دهد در چشمانم لباس سياه پوشيده...
خودم را به هزار راه ميزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند ياد آغوشت بيفتم ...
چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و
چه ساده در گریستن دیگران می میریم.
اما میان دشواری دریا و تبسم کرانه،فاصله ایست.
عشق را
از میان
دونیمه
می کنیم
نیمه ای از آن برای تو
نیمه دگر برای من
بعد.......
نیمه ها هم از میان
دوپاره
می شوند
پاره ای از آن برای روح
پاره دگر برای تن
شکست عهد من و گفت:هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش:آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
نامت را بر زبان می آورم
دریا بر من گسترده تر می شود
دریایی که ادامه گیسوان توست
کلامت را سرمه چشم می کنم
آفتاب و ماه و ستارگان را
در آب ها میبینم
می خوانمت
موجی بلند به ساحل می دود و دست می گشاید
صدفی پلک می زند
و تو در گیسوانت می تابی